روایت شهادت امیرالمومنین علی (ع)
امام علی (ع) وارد شبستان مسجد شد و در حالی که مشغول تسبیح گفتن بود، کسانی که به خواب رفته بودند را برای نماز بیدار فرمود. ابن ملجم ملعون نیز رو به زمین خوابیده بود. امام او را بیدار کرده و فرمودند: «برخیز که این خواب، خواب شیطان است؛ مؤمن بر دست راست میخوابد و خواب پیامبران، خوابیدن بر پشت است.» سپس امام به ابن ملجم خطاب کردند و فرمودند: «قصد انجام کاری داری که آسمان از شدت آن به فروپاشی و زمین به شکافتن نزدیک است. اگر بخواهم، میتوانم خبر دهم که زیر جامهات چه مخفی کردهای.»

ابن ملجم در کنار امام به نماز ایستاد و چون امیرالمؤمنین در سجده اول سر خود را برداشت، او با ضربتی شمشیر، پیشانی امام را شکافت. در آن لحظه حضرت فرمودند: «بسم اللّه و باللّه و على ملّة رسول اللّه» (به نام خدا و به یاد خدا و بر دین رسول خدا) و اظهار داشتند: «فزتُ وَ ربّ الکعبه» (به خدای کعبه سوگند که رستگار شدم). ابن ملجم در هنگام حمله شعار خوارج را فریاد میزد که: «للّه الحکم یا علىّ، لا لک و لا لأصحابک» (حکمت از آنِ خداست ای علی، نه از آن تو و نه یارانت)
برخی نقلها حاکی از آن است که امام در حال بیدار کردن مردم برای نماز، یا در ورودی مسجد مورد حمله قرار گرفتند.
اهل مسجد صدای حضرت را شنیدند و به سوی محراب دویدند. آنان امیرالمؤمنین (ع) را دیدند که در محراب به خون غلتیده است. حضرت را بلند کردند و ردای مبارکشان را بر سرشان بستند. امام خون سر خود را بر محاسن مبارک کشید و فرمودند: «این همان چیزی است که خدا و رسولش به من وعده داده بودند؛ خدا و رسولش راست گفتند.»
امام حسن و امام حسین (ع) با اندوه فراوان نزد پدر آمدند. امیرالمؤمنین، امام حسن (ع) را در جای خود نشاندند تا با مردم نماز بخواند و خودشان با وجود آن زخم عمیق، نماز را نشسته به جا آوردند. در هنگام نماز، حضرت از شدت ضعف به چپ و راست متمایل میشدند.
پس از پایان نماز، امام حسن (ع) سر پدر را در آغوش گرفت و گفت: «ای پدر! کمرم از غم شکست، چگونه تو را در این حال ببینم؟» امیرالمؤمنین فرمودند: «ای فرزند! از این پس پدرت رنجی ندارد. اینک جدت محمد مصطفى (صلیاللهعلیهوآله)، جدت خدیجه کبرى، مادرت فاطمه زهرا (سلاماللهعلیها) و حوریان بهشت حاضرند و انتظار پدرت را میکشند. تو شاد باش و دست از گریه بردار که گریه تو فرشتگان آسمان را به گریه انداخته است.»

مردم ابن ملجم را دستگیر کرده و با دستهای بسته نزد امام آوردند. امام حسن (ع) به او فرمودند: «ای ملعون! آیا کسی را کشتی که به تو پناه داد و تو را بر دیگران برتری بخشید و بخششهای فراوانی به تو کرد؟ آیا او بد امامی برای تو بود؟ آیا پاداش نیکیهای او به تو این بود؟» ابن ملجم سر به زیر افکنده بود و چیزی نمیگفت. سپس امام حسن (ع) به پدر عرض کرد: «این ابن ملجم دشمن خدا و رسول و دشمن شماست که اکنون نزد شما حاضر و اسیر است.» امیرالمؤمنین (ع) به ابن ملجم نگاه کردند و فرمودند: «ای ابن ملجم! جنایت بزرگی مرتکب شدی. آیا من برایت بد امامی بودم؟ آیا تو را مورد لطف قرار ندادم و بر دیگران ترجیح ندادم؟ با اینکه میدانستم تو قاتل من خواهی بود، به تو احسان کردم و بخشش خود را نسبت به تو افزایش دادم تا از راه گمراهی که برگزیدهای، بازگردی؛ اما شقاوت بر تو غلبه کرد تا مرا بکشی. ای شقیترین اشقیا!» ابن ملجم گریست و این آیه قرآن را تلاوت کرد: «أ فأنت تنقذ من فی النّار» (آیا تو میتوانی کسی را که جایگاهش در آتش است، نجات دهی؟).
سپس علی (ع) درباره او به امام حسن (ع) سفارش کرد و فرمودند: «فرزندم! با اسیر خود مدارا کن و با مهربانی و رحمت با او رفتار نمای. آیا نمیبینی که چشمانش از ترس چگونه میچرخد و دلش چگونه مضطرب است؟ ای فرزند! ما اهل بیت رحمت و مغفرت هستیم. پس به او از آنچه خود میخوری بده و از آنچه خود میآشامی، به او بنوشان. اگر من از دنیا رفتم، از او قصاص کن و او را بکش، اما جسدش را در آتش نسوزان و او را مثله مکن (یعنی دست و پا و گوش و بینی و سایر اعضایش را قطع نکن)... اگر زنده ماندم، خودم داناترم که با او چه کنم و من سزاوارترم به عفو کردن؛ زیرا ما اهل بیتی هستیم که با گناهکار در حق خود، جز به عفو و کرامت رفتار نمیکنیم.»
برگرفته از سایت
https://fa.wikishia.net/
